شاید برای شما هم اتفاق بیفتددددد
خاطرات من و واکسن کزاز
حتما بخونید
هلووووووووووووووووووووووووووووووووووو
سلام سلام سلام
این داستان واقعی راجبه خودمم هست ۱۴ مرداد هم اتفاق افتاده شخصیت فرناز هم دوست صمیمی و ۱۰ سالم هست
یکشنبه ۱۳ مرداد
دییییییییییییییییییییینگ دییییییییییییییییییییییییییینگ
من:هلوووووووووووووووووووووووو ووو وو و؟؟؟؟
مامی فرناز:سلام عاطفه جان خوبی؟؟؟
من:خوبم ممنون کاری داشتید؟؟؟
م. فرناز: بله مامان هستش؟؟؟؟
من:بله یه لحظه...........
مامی ماااااااااامی مامان . مامی فرناز!!!
مامی من:الو سلام خوب هستید؟؟
م.فرناز:سلام مرسی اکرم خانوم فردا خونه اید بچه ها رو ببریم واکسناشون رو بزنند؟؟؟
م.من:فرداااااا؟ دوشنبس دیگه؟؟؟؟بله؟؟؟
خلاصه قرار شد فردا ساعت ۸:۳۰سرکوچه ی ما همدیگرو ببینیم
دوشنبه۱۴مرداد
بالاخره سر قرار رسیدیم و من و فری ومامی هامون با داداشامون رفتیم بیمارستان!!!!!!
تو بیمارستان توی اتاقی کی واکسن میزدن رفتیم یه دختره پرستاره ریز جثه اونجا بود برگشت گفت:مانتو هاتون رو در بیارید آخه میخوام بزنم به بازوتون
خوب شد گفت آخه من فکر کردم میخواد بزنه وسط پیشونیمون والااااااااااا
فکر میکنه من تعطیلم و خودش خیلی با هوشه
بالاخره مانتوهامون رو در اوردیم وفری چون قویدل تر بود اول اون نشست تا بیاد بگه آی تموم شد
ما داشتیم میخندیدیم زن گفت تو بیا بشین حالا منم ترس و خنده قاطی رفتم بشینم زنه دتم رو هوا گرفته واکسن بزنه حساب کن رو هوا برگشتم میگم عزیزم یه لحظه صبر کن نفس عمیق بکشم!!!!
برگشته با کمال پرویی و بی ادبی میگه: بشین بابا نفس عمیق و دیگه از کجا در اوردی مگه واکسن گاوی میخوای بزنی؟ بعد تو یه حرکت نمادین واکسن رو کوبید تو دستم منم اصن نفهمیدم چی شد خدایی درد نداشت ولی روهوا زد الان نزدیک به یه روز از این ماجرا میگذره و بنده نفس عمیق میکشم خدایا میدونی که دوست دارم
اینم خاطره ی من با واکسن کزاز همه واکسن میزنن ما هم زدیم والاااااااا به امام حسن عسگری