تولد...

خیلی ساده تولدم مبارک!!!!

.

.

.

.

یه دنیا بوس و آرزوی موفقیت و ۱۰۰ سالگی هم هدیه به خودم!!!

.

.

.

واینجاست که جا داره بگم (و خداوند انسان های خود پسند و خود بین را دوست مدارد)

به به  به به

 

خوب دیگه همین این یدونه پست رو مخصوص گذاشتم تا دلم شاد بشه

من و ترس

 

 هلووووووووووووووو وووو ووو وو و و !!!

شنیدین ک هرچی درد مال پای لنگه ؟؟؟

قبلا هم گفتم که از هر چی حیوونه میترسم از خزنده و حشره حساب کن تا آخر ...

بعد حالا میرم خونه ی مامان بزرگم اینا ، خونشون تازه حشره کش زدن ( آخه هم ویلاییِ هم بزرگ، جک و جونور زیـاد داره )

بعد ی دفعه سر شام ، سر سفره نشستیم ، یه دونه سوسکِ گنده ، وسطِ سفره ، جلوی من ظاهر میـشه !!!

میبینی بدبختی رو ؟؟؟

 

 

 

دیدی یا بازم بهت وقت بدم ؟!؟!؟

خب حالا ، بعدن منم شروع کردم ب جیغ و داد کردن ، دیگه جونِ تو نباشه ، جونِ خودم بیشتر از این یادم نیست ، آخه این خاطره ی کم قدیمی تشریف داره .

 

یا مثلن اون روزی ، برای اولین بار ، بعد از تقریبن یک سال و نیم ی دونه  سوسک دیدم تو دستشوییمون ، مامانمو داداشام خونه نبودن ، بابام بیچاره اونور دراز کشیده بود ، یهو از ترسِ صدای من ، ضربان قلبش خیلی رفت بالا ، این خیلی یعنی خیلی ها !!! اصن بدجور !!!

برگشته میگه : بابا جان چی شده ؟؟؟

میگم : بابا تو دستشویی ی دونه سوسکِ کوچولو دیدم

بیچاره اینقد ناراحت شد ... بعد مامانم همون موقع اومد ، کُشتش ، وقتی جنازشو دیدم ، باورم نشد این همونیه ک من دیدمش

ب مامانم برگشتم میگم : این همون نیست ، حتمن دو تا بوده !!!

 

یا مثلن اون روزی ، برای اولین باره اولین بار ( ک امیدوارم آخرین بار هم باشه !!! ) ، تو پارکینگ اومدم  سوار ماشین شم ، دقیقن اونجایی ک درِ ماشنین باز میشه ها !!! زیرِ اونجا ... جنازه ی ی موشِ گنـده دیدم !!!

بعد بابامم نیس مدیرِ ساختمونه ، داشت با چند تا از اهالیه ساختمون در مورد ایزوگام و دوربین و این جور چیزا حرف میزد ، منم خیلی مودبانه و با یک لبخندِ گشـاد ، با این حرکت رفتم و گفتم :

(با یک صدای نازک خوانده شود "۲بار" )

وووووووووووووووووووووووییی ...

بابا ، بابا ، باباجـون ، یک عدد مـوشِ گنده در اونجـااااااااا یافت شده !!!

بابام میگه : کجاس !!!

میگم : بابا زیره اونجاییه ک می خواییم دره ماشینو باز کنیم سوار شیم !!!

بعد

خلاصه

شانس آوردیم ، نظافت چی مون اونجا بود ، اون بیچاره برداشتش ، بُردش ، انداختش ، آشغالیه سره کوچه !!!

بعد تو ماشین ، تو راه از بابام میپرسم :

باباااااااااااااا نمیخوای بگی عاورین عایا ؟؟؟

بابام میگه : چی شده مگه ؟!؟!

میگم : باباااااااا !!! نمیگی چقد خودمو کنترل کردم ، آبروت تو ساختمون نره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقد مودب اطلاع رسانی کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بهله دیگه همچین دخملِ نازِ ترسویی هستیم ما !!!

:)

هعی

با تشکر از dear aunt 

دیگه همین کاری نداری نه دیگه قربانت بای

 

انشا,

هلووووووووووو وووو ووو وو و و!!!!!!

 اونروزی داشتم چند تا از دفتر هامو که از پارسال نگه داشتم رو نگاه مینداختم که یهو چشم افتاد به دفتر انشام زدم زیره خنده برداشتمش و خیلی مشتاقانه شروع کردم به خوندن انشاء هام

بهلهههههههع

بنده انشاء نویس خوبی هستم  به خصوص در زمینه ی طنز.

مامیم میگه اینها حاصل مغز منو خوردنه آخه اگه داداشهام خونه نباشند کل زمانو با هم صحبت میکنیم بیچاره مامیم ولی بهشت زیر پاشه!!!!!

موضوعه انشاء دومم راجع به کلا یکی یا همه ی مسافرت هایی که تا به امروز رفته اید بود

حالا من دیگه چیزی  نمیگم باهم میریم خود متن انشاء رو که همش هم نبوغ خودم هست رو بخونیم!!!

 

-امروز میخواستم در باره ی یکی از بهترین مسافرت های زندگیم انشایی را ارائه بدهم  اما در بخش انتخاب صادقانه بگویم کم آوردم

-من مسافرت های زیادی رفته ام از جمله اصفهان.همدان.مشهد.تایلند.ترکیه.شهر های شمالی کشور.کاشان.قم.تبریز و....حال یک خلاصه از همه میگویم.

-البته تمام مسافرت های عمرم را به همراه خانواده ام رفته ام ولی در بعضضی از آنها افراد دیگری نیز حضور داشتند مثلا در یکی از مسافرت هایی که به همدان داشتیم پدر بزرگ و مادر بزرگم(پدری) و عموی کوچکم به همراه ما بودند ولی بعد از آن ما فقط و فقط خودمون بدون هیچکی یعنی با 3تا داداشامو پدر و مامی رفتیم...!!!!

چند باری هم به مشهد رفتیم که بجز حرم بهترین خاطره ی همشون پارک آبی هاش هست که با مامیم رفتم!!!!!!

درباره ی اصفهان هم که میشود گفت بیش از 10 بار رفتیم.

در آنجا به خانه ی دوست صمیمی کاریه پدرم که البته دوست خانوادگی نیز هستیم میرویم.

بیشتر اوقات در عید نوروز به آنجا میرویم چون آنها یک باغ بسیار بزرگ دارند و هر ساله برای 13بدر تمام دوست و فامیل و آشنا به آنجا میروند و خیلی خیلی خوش میگذرد...

-در باره ی ترکیه زیاد یادم نیست چون خیلی بچه بودم ولی برای تایلند رو همش را به  یاد دارم چون خاطراتش را هر شب داغ داغ مینوشتم

تقریبا 10 روز طول کشید و در طی آن به 2 شهر بانکوک و پاتایا رفتیم من کلاس پنجم دبستان بودم و معلمم در طی صحبتی که با مادرم داشته بود گفته بود من هیچ مشکلی ندارم بره حال کنه...!!!!!!!!واقعا باورمون نمیشد که انقدر راحت اجازه داده...

در آنجا به باغ وحش.آکواریوم.قایق.دیسکو.کاواره.خرید.جزیره و....رفتیم در لب ساحل یک سگ بزرگ و مشکی دیدم که دنبالم کرد البته این مربوط میشود به زمانی که هنوز از سگ میترسیدم و بهش دست نمیزدم یک بار هم داشتم تو استخر هتل غرق میشدم که پدرم مرا نجات داد آخه اون موقع هنوز شنا بلد نبودم

-حال خاطره ی بعدی راجع به شهرهای شمالی کشور هست که آنها را در قالب شمال میگویم ولی با اجازه ی شما  ابتدا شعری میخوانم:

 

می خواهم بروم دریا کنار

دریا کنار هنوز قشنگه

آخ چی بگم از سبزه زار

شالیزار هنوز قشنگه

عاشقه جنگل و بوی ساحلم

هوس یار و دیار کرده دلم

عاشقه نسیم و صحرا و بیابونه دلم

هر جا باشم یاده ایرانه دلم

 

بهله با یادی از خواننده ی مورد علاقه ام حمیرا

اما بهترینه بهترین مسافرتی که به شمال داشتیم  برای سال 90 بود که با خاله جونم داشتیم  البته همه ی  این سالهایی هم که رفتیم به جای خود عالی بودند

ما هیچ وقت بیش از 2 روز شمال نمیمونیم  چون که گرمه ولی بهانه ی پدرم و عینه جمله اش این است:( آهاااااااااااااع خب دریا که 2بار رفتیم!

جنگل هم که رفتیم خرید هم که باز هم کردیم تله کابین هم که رفتیم دیگه کجا بریم؟؟؟؟؟)

البته به نظر من راستم میگه قربونه بابام برم دیوونشم

درباره ی کاشان و قم هم نظری ندارم بابام که یه مدت برای کارش میرفت ماهم میرفتیم نظر خاصی گفتم ندارم ولی چون با خانواده هست خوش میگذرد!!!!!

و اضافه کنم که تمام این مسافرت ها به کنار و تمام فیلم هایی که من از سوژه ها میگیرم به کنار!!!!دنیایی بره خودشون دارند وشعر پایانی این قسمت:

خاطرات شمال محاله یادم بره

اون همه شور و حال محاله یادم بره

جاده هایه شمال محاله یادم بره

راستی یادم رفت این را نیز اضافه کنم  در تابستانه گذشته من و برادهایم و مامیم به همراه دایی کوچیکم و همسرش به عروسی یکی از بستگان نزدیک زندایی بزرگم  در شاهرود نیز رفتیم

واین بود تاریخچه ی سفر های من  عاطفه مرادی تا پایان تابستان 91 به همراه جمعی از بستگان

بهله این بود شاید باورتون نشه ولی معلمم بهم20داد هه هه هه هه هه هه

علائم نگارشی هم داشت اینجا نذاشتم!!!!!!!!

من و هنر هایم

هلوووووووووو وووو ووو وو و و!!!!!!!!!!!!

میدونستی داری یکی از پست های یکی از اسطوره های جویدن آهنگ رو میخونی عایا؟؟؟؟؟

حالا بخون و باور کن!!!!!!!!!

با مثال میگم

آهنگ some one like uازadeleرو بیشتر از چند صد بار گوش دادم چون چندین شب از ساعت12شب گذاشتم خونده تا 9 صبح که از خواب پاشم تازه چقدرم تو تنهایی هام گوشش دادم

آهنگ های دیگه که شرایط مشابه داشتند

last friday night.one that got away.roar.teenage dream

-katy perry

rolling in the deep. set fire to the rain.sky fall-adele

و

bring me to life.hello.going under-evanescence

همچنین

applause-lady gaga

بهله من قشنگ بمدت یه هفته عاشق هر کدوم از این اهنگ ها بودم انقدر هنرمندم الان هم اهنگه

chasing pavementاز adeleرو همیین الان که دارم مینویسم منتها اینو نزدیک به 2 هفتس که گوش میدم از ساعت11 شب تا9 صبح

بهله دیگه این اهنگ رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ببین چند بار گفتم خیلی   خیلی دوسش دارم عالیه وچه میکنه این خانمه ادل

ادل جونم فقط برایه تو

 آشخطم

من و هنر هایم

 

هلووووووووووووووووووو وووو ووو وو و و!!!!!!

اینم از اولین کاره رنگه روغنم البته این کار برای ترکیب رنگهاست کلا اینو میکشی که دستت بیاد رنگها چه واکنشی با هم نشون میدند و چه جوری قلم بگیری دستت و این حرفاع

اینم از اولین طرحی که کشیدم تقریبا ۵ یا۶ تا جلسه ی۳ ساعته طول کشید میدونم خیلی افتضاحه ولی خب اولین کارمه دیگهع خدایی آدم میبینتش میگه ۳تا گلابیه دیگهع ولی برای من یکی که خیلی سخت بود مخصوصا اینکه ۲ جلسه ی آخر رو که روش کار میکردم از همه ی دنیا بریده بودم از همه متنفر بودم بجز تو دوست عزیز!!!!!

ولی نه از خودم راضی ام

اینم جایزه ی خودم چه قدر قانع تشریف دارم اقتصادی عمل کردم

متنفرم.....!!!!!!!!

هلووووووووو وووو ووو وو وو و !!!!!

 

میدونی... 

متنفرم از دوستای به ظاهر دوستم!!!

متنفرم از دوستاییم که از ترس اینکه شارژشون تموم بشه حتی یه تک هم به گوشیم نمیندازن تا بدونم هنوز اسمم تو دفتر چه تلفنشون هست یا نه؟؟؟؟؟؟؟

متنفرم از اینکه این مطلب رو دارم پست میکنم!!!!

متنفرم از اونایی شون که عاشق بند کیفمند!!!!!!!

متنفرم از دوستاییم که وقتی بهشون نقاشیامو نشون میدم چه خوب باشه چه بد شروع میکنند با اینکه هیچی سر در نمیارند به ایراد گیری!!!!

متنفرم از اوناییشون که کارایه من باعث دل شکستن شونه اما کارهایه اونا همینیه که هست!!!!!!

خیلی سعی کردم خودمو بزنم به اون راه ولی دیگه نمیتونم سر خودمو شیره بمالم!!!!

باشه امروز مهمونی بودی امروز مهمون داشتید امروز کلاس داشتی امروز بابات خونه بود بالاخره که چی؟؟؟؟

بالاخره یعنی تو این ۲ ماه و اندی یعنی برایه من حتی به اندازه ی یه اس ام اس دادن هم وقت نداشتی؟؟؟؟

یعنی واقعا هرککه از دیده رود از دل نیز رود ولی من همیشه به یادتونم

متنفرم از اون دوستیم که میگه چه اخلاقه بدی داری عزیزم مطمینم خودت باعث دوستیمون شدی نه من چون که مغرور تر از این حرفام

خودت بودی که اخلاقمو قبول کردی !!!

ایراد نداره اینا همه درسایه روزگارند که همه ولت میکنند و میرند حتی اونی که بهت آبجی میگه!!!

من بجاتون ۲ تا دوست صمیمی پیدا کردم المیرا جونم (الی)و یوزی جونم

امیدوارم اونا با من کاری که شما کردید و نکنند ولی بچه ها من دیگه بعد از این پست هیچ کینه و ناراحتی از تون به دل ندارم بیشتره آدما این طوریند شاید واقعا خیلی مشغله داری یا شایدم واقعا از من لایق تر مهم ترشو داری

 ولی من دیگه بریدم

من سرم خیلی شلوغ شده... 

 

هههههههه

هلووووووووووووو وووو ووو وو وو و و!!!!!!!!!

سلووم

خاطره هام یه مدت بود ته کشیده بود الان یکیش یادم اومد گفتم پستش کنم

هر سال ۱بار یا۲ بار معمولا تابستونا مامیم همه ی موهامو ریز ریز میبافه تقریبا۶۰ یا۷۰ تا میشه بعد پارسال بافته بود با دوستم میرفتم کلاس نقاشی هر هفته ۱ جلسه داشتیم ولی طولانی یه جلسه موهامو بافته بودم رفتم دوستم چه قدر گفت نمیدونم خوشگل شده بهت میاد و اینا  بعد معمولا تا۱۰ روز میمونه رو سر چون باهاش حموم هم میشه رفت خلاصه منم دیگه نمیدونم کی بافته بودم که برای جلسه ی بعدش بافت هامو باز کرده بودم بعد منشی اموزشگاه اومده داره حضور غیاب میکنه بعد میگه عاطی موهاتو باز کردی میگم بهله دیگه بعد رفته سراغه میز بغلی دوستم برگشته با ناراحتی میگه عاطی بره چی بازش کردی؟؟؟؟

میگم خب دیگه بهم ریختش باز کردم!!!

گفت اشتباه کردی!!!!!

برگشتم میگم:... خب پس کی باید بازش میکردم باید میذاشتم کپک بزنه تا باز کنم عایا؟؟؟؟؟؟؟

بعدم یه دفعه دوستم و منشیه زدن زیره خنده دوستم دیگه هیچی نگفت ولی منشی مون تا خیلی بعد منو میدید یادآوری میکرد

هعیییییییییییییییی

من و هنر هایم

اینم یکی دیگ از نقاشی هام دیگه خواستید صافشو ببینید خودتون بچرخونیدش من اصن حواسم نبود معظرطااا

اینه عشق واقعی...

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:


باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

بدبختی ماس دیگهههه

هلوووووووووووو وووو ووو وو و و!!!!

اه اه اه اه اه

من واقعا نمیدونم چرا خب!!!!!!!!!

ایشششششششششششششش

خدایا تو رو به همین برکت که خودم باشم قسم میدم!!!!

بابا من هر کاری میکنم فردا میبینم مد شده

دقیقا ۲۳ شهریوره ساله پیش من یه دونه به زور یه رژ قرمز خریدم آخه مامیم میگفت نه الان دیگه کم آدمی پیدا میشه که رژ قرمز بزنه خریدم ۲ ماه بعد داشت تموم میشد هی میبینم همه یه رژقرمز مالیدن به لبشون آخه خدایی نیگا کن!!!!!!!!!!

از خیلی وقت پیش مو هامو فرق باز میکردم تو بیرون تو خونه حتی تو مدرسه بعد مخصوصا تو مدرسه القابی چون آناناس مامان بزرگ قحطی مدل مو برام گذاشته بودند بعد چند مدت ۱سال بیشتر دیدم تو بیرون مد شده بعد دیدم تو مدرسه هم همونایی هم که لقب دادن فرقشون اومده وسط جالبه واقعا نع!!!!!!!!!

در مورده میک آپ و مو گفتیم حالا ناخن

من اون موقعی که تازه مد شده بود فرنچ سفید خیلی ناخن هامو اون مدلی میزدم چون به فرمشون میاد بعد رنگی هم اوردم وسط به خصوص فرنچ قرمز و نارنجی بعد تازه الان فرنچ رنگی به خصوص قرمز مد شده

خدایی هنوز داری میبینی دیگه!!!!!!!!!!

واقعا از آدم های خض بدم میاد

ایشششششششششششششش

شاید برای شما هم اتفاق بیفتددددد

یه روز مونده بود به ماه رمضان بعد از ۳روز از خونه ی مامان بزرگم برگشتم خالم منو اورد با هم رفتیم زبان البته خالم مهمونمون بود ولی معلممون گذاشت سر کلاس بشینه به افتخاره معلمه عزیزم

بعدش اومد خونمون ناهار خوردیم ساعت۵:۳۰ زدیم بیرون به سمت خیابون ولیعصر البته با مترو رفتیم بعدش یه دونه دست بند اومدم بگیرم از این کشی ها که مارک داره بعد یه اقایه گنده با قد حدودا ۲ متر و وزن خیلی و ترسناک با یه صدایه شبه هیولا گفت عموووووووووووووووو چی میخوای؟؟؟؟

منم تا به حال اونقدر نترسیده بودم گفتم یه دونه از اینا!

گفت کدوم رو میخوای؟

بعد گفتم این بنفشه اگه میشه!

بعد مبگه زرده هم خوبه ها؟

گفتم ممنون ولی به پاور بلنسم نمیاد!

گفت باشه پوما یا ادیداس؟پوما دیگه؟

گفتم آدیداس!

برگشته داد میزنه میگه ای بابا ما هر چی میگیم دختر ما برعکس شو میگه؟؟؟؟؟؟؟؟

من بیچاره از ترس و عرق ریختن دیگه مرده بودم

بعد حالا خالم و مهدی(داداش کوچیکم) دارند میخندن

خلاصه بزور خریدم الانم تو دستمه و من هر موقع که میبینمش بزرگترین ترس زندگیم یادم میوفته و نفس عمیق میکشم

شاید برای شما هم اتفاق بیفتددددد

هلوووووووووووووووووو وووو ووو وو و !!!!

اونروزی چیدیم با مامان بزرگ و بابا بزرگم(مادری)

وخالم (dear aunt)و دایی کوچیکم و زنداییم بریم پارک ارم

حساب کن دیگه فقط من و خالم و مامانم و داییم اهل حالیم!!

مامان بزرگم یکم گشت ارشاده منم که ولنگ وباز....

نشستیم شام بخوریم من شالم و انداختم پشت گوشم مامان بزرگم میگه گوشت یخ میزنه بزار تو

میگم مامانی تو رو خدا الان که گرمه

میگه حالا بذار تو دیگه بعد در حال جنگ و جدل بودیم داییم هم داشت همچیو میدید گفت عاطی بهت یه اس میدم آروم بخون گفتم باشه

من خوندم دیدم نوشته:

آقا این دخترایی که گوششون رو میندازن بیرون دقیقا منظورشون چیه؟؟

من گوش دارم شما ندارین

من خیلی با گوشم.....اصن من خوده خر گوشم

گوشم تو حلق شما

شمارت رو بگو من سر تا پا گوشم!!!!!!

تازگیا فهمیدم داییم خیلی باحاله.....

بگذریم

قبل اون رفتیم من و خالم و مامانم و داییم ترن هوایی سوار شیم لوپ نه معمولی من یکم ترسم گرفته بود چون این یدونه رو اولین بار بود که اجازه میدادند سوار شم وگرنه حساب کن وقتی ۱۲ سالم بود فقط من و داداش کوچیکم مهدی با مامی و ددی رفته بودیم

من و مامی ترن لوپ سوار شدیم بعدن مرده گفت خانوما وزنتون کافی نیست یدونه وزنه ۴۰ کیلویی گذاشت پشتمون حساب کن دیگه!!!!

بعد  خلاصه خالم و مامیم شروع کردند اسم داییم رو میگن بعد میگن کمک کمک من موندم چی بگم آخه نمیخواستم از اونا تقلید کنم منم شروع کردم فامیلی معلمم رو صدا زدن آخه ایشون مثله برادر من هستن بعد اسمشون م نمیدونم بعد یه دفعه مامیم زد زیره خنده میگه عاطی چرا حالا معلمت میگم خود جوش بود حالا بذار یکم الکی جیغ بزنم بهله و همچین آدمی هستیم ما...

من و هنرم

این طرحو امروز بیکار بودم کشیدم

قشنگ است عایاااااااااااا؟

 میخوام بدمش به یکی که برام خیلی با ارزش هست!

خوش به حالش نع؟؟؟؟؟؟؟

شاید برای شما هم اتفاق بیفتددددد

میگن ۱۳ نحسه بخاطره همچین چیزاست  دیگههههههههههههههههههههه

تولد ۱۳سالگیمو داشتم جشن میگرفتم موقیه فوت کردن شمع ها طبق رسم شروع کردم تا۱۳ شمردن ودست زدن منم داشتم آرزو میکردم یه دفعه تا رسید به ۲نفسم و جمع کردم رسید به ۱ فوتم رو هوا بود که شمع خاموش شد

 

یا مثلن ۱۳بدره ۲ساله بیش تو راه بودیم بریم بیشه فامیل یه دونه سگ وسط راه دیدم که مرده بود جیگرم کباب شد چون میدونید که خیلی سگ و دوست دارم بابام بیچاره خیلی تلاش کرد من نبینمش ها همچین با سرعت حرکته ماربیچ رفت که من نبینم ولی چکار کنم هرچی درده ماله بایه لنگه چشام تیزه

شاید برای شما هم اتفاق بیفتددددد

روز آخر مدرسه

 

هلووووووووووووووووووووو ووو وو و و و و!!!!!!!!!!

سال اول راهنمایی بودم نی باحالم و همه پسند داشتم یه ۴ یا۵ تایی دفتر خاطره مینوشتم آخریش مال فری جونم بود داشتم مینوشم یه جمله که نوشتم یه دسته هجوم اوردن سمتم

من: بچه ها خبری شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سر دسته ی بچه ها:عاطی به من دست میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من: برو بابا من خودم اینکاره ام!!!!!!

انقدر قسمم داد که منم اخر دست دادم یه لظه احساس کردم یه چیز ژله ای تو دستمه دستمو کشیدم باز کردم دیدم سوسکه البته پلاستیکی ولی خیلی طبیعی  بود

من همچین شوک شدم جیغ و داد بچه ها بردنم دفتر یه آب قندی چیزی به خوردم بدند

بعد دیدم یکی از دوستام داره عینه ابر بهار گریه میکنه میگه واااااااااااای عاطی تشنج کرده

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

در صورتی که من فقط یکم ضربان قلبم رفته بود بالا

شاید برای شما هم اتفاق بیفتددددد

خاطرات من وپیر مرد محل

 

هلوووووووووووووووووووو ووو وو و و و!!!!!!!!!!!

اینم یه خاطره ی دیگه

تابستون پارسال بود دقیقا نمیدونم چه ماهی ولی ماه رمضون بود

کلاسمون کله ی سحر بود البته بچه ها میگفتن من که کلن تابستونا۳یا۴ ساعت میخوابم

کله ی سحرم که چه عرض کنم۸:۳۰

یه بار داشتم میرفتم کلاس یه پیر مرد در حد آثار باستانی متحرک دیدم

اول صبحی یه گربه ی خاکستری با راه راه های سیاه رو که مرده بود رو از دمش گرفته بود داشت میبرد (منم به شدت از هر چی جونور هست میترسم از آبزی تا خزنده و حشره حتی مگس فقط از سگ نمیترسم و عاشقشم)بعدن اول صبح بود منم جیغ و داد نکردم فقط رومو کردم اونور آروم گفتم

ایششششششششششش

اییییییییییییییییییییییییی

بعدن پیر مرده داشت میومد نزدیکم و داشت توضیح میداد که دخملم نترس حیوونه زبون بست مرده منم سریع همچین دویدم که اگه زمان میگرفتن رکورد سرعت کتاب گینسو میشکوندم

آخه پدر من خدا رو خوش میاد دهن روز با دختر ترسویی مثل من همچین کاری بکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید برای شما هم اتفاق بیفتددددد

خاطرات من و واکسن کزاز

 

 

حتما بخونید

 

 

هلووووووووووووووووووووووووووووووووووو

سلام سلام سلام

این داستان واقعی راجبه خودمم هست ۱۴ مرداد هم اتفاق  افتاده شخصیت فرناز هم دوست صمیمی و ۱۰ سالم هست

یکشنبه ۱۳ مرداد

دییییییییییییییییییییینگ  دییییییییییییییییییییییییییینگ

من:هلوووووووووووووووووووووووو ووو وو و؟؟؟؟

مامی فرناز:سلام عاطفه جان خوبی؟؟؟

من:خوبم ممنون کاری داشتید؟؟؟

م. فرناز: بله مامان هستش؟؟؟؟

من:بله یه لحظه...........

 

مامی ماااااااااامی مامان   .  مامی فرناز!!!

 

مامی من:الو سلام خوب هستید؟؟

م.فرناز:سلام مرسی اکرم خانوم فردا خونه اید بچه ها رو ببریم واکسناشون رو بزنند؟؟؟

م.من:فرداااااا؟ دوشنبس دیگه؟؟؟؟بله؟؟؟

خلاصه قرار شد فردا ساعت ۸:۳۰سرکوچه ی ما همدیگرو ببینیم

دوشنبه۱۴مرداد

بالاخره سر قرار رسیدیم و من و فری ومامی هامون با داداشامون رفتیم بیمارستان!!!!!!

تو بیمارستان توی اتاقی کی واکسن میزدن رفتیم یه دختره پرستاره ریز جثه اونجا بود برگشت گفت:مانتو هاتون رو در بیارید آخه میخوام بزنم به بازوتون

خوب شد گفت آخه من فکر کردم میخواد بزنه وسط پیشونیمون والااااااااااا

فکر میکنه من تعطیلم و خودش خیلی با هوشه

بالاخره مانتوهامون رو در اوردیم وفری چون قویدل تر بود اول اون نشست تا بیاد بگه آی تموم شد

ما داشتیم میخندیدیم زن گفت تو بیا بشین حالا منم ترس و خنده قاطی رفتم بشینم زنه دتم رو هوا گرفته واکسن بزنه حساب کن رو هوا برگشتم میگم عزیزم یه لحظه صبر کن نفس عمیق بکشم!!!!

برگشته با کمال پرویی و بی ادبی میگه: بشین بابا نفس عمیق و دیگه از کجا در اوردی مگه واکسن گاوی میخوای بزنی؟ بعد تو یه حرکت نمادین واکسن رو کوبید تو دستم   منم اصن نفهمیدم چی شد خدایی درد نداشت ولی روهوا زد الان نزدیک به یه روز از این ماجرا میگذره و بنده نفس عمیق میکشم خدایا میدونی که دوست دارم

اینم خاطره ی من با واکسن کزاز همه واکسن میزنن ما هم زدیم  والاااااااا به امام حسن عسگری