خاطرات من وپیر مرد محل

 

هلوووووووووووووووووووو ووو وو و و و!!!!!!!!!!!

اینم یه خاطره ی دیگه

تابستون پارسال بود دقیقا نمیدونم چه ماهی ولی ماه رمضون بود

کلاسمون کله ی سحر بود البته بچه ها میگفتن من که کلن تابستونا۳یا۴ ساعت میخوابم

کله ی سحرم که چه عرض کنم۸:۳۰

یه بار داشتم میرفتم کلاس یه پیر مرد در حد آثار باستانی متحرک دیدم

اول صبحی یه گربه ی خاکستری با راه راه های سیاه رو که مرده بود رو از دمش گرفته بود داشت میبرد (منم به شدت از هر چی جونور هست میترسم از آبزی تا خزنده و حشره حتی مگس فقط از سگ نمیترسم و عاشقشم)بعدن اول صبح بود منم جیغ و داد نکردم فقط رومو کردم اونور آروم گفتم

ایششششششششششش

اییییییییییییییییییییییییی

بعدن پیر مرده داشت میومد نزدیکم و داشت توضیح میداد که دخملم نترس حیوونه زبون بست مرده منم سریع همچین دویدم که اگه زمان میگرفتن رکورد سرعت کتاب گینسو میشکوندم

آخه پدر من خدا رو خوش میاد دهن روز با دختر ترسویی مثل من همچین کاری بکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟