شاید برای شما هم اتفاق بیفتددددد
یه روز مونده بود به ماه رمضان بعد از ۳روز از خونه ی مامان بزرگم برگشتم خالم منو اورد با هم رفتیم زبان البته خالم مهمونمون بود ولی معلممون گذاشت سر کلاس بشینه به افتخاره معلمه عزیزم![]()
بعدش اومد خونمون ناهار خوردیم ساعت۵:۳۰ زدیم بیرون به سمت خیابون ولیعصر البته با مترو رفتیم بعدش یه دونه دست بند اومدم بگیرم از این کشی ها که مارک داره بعد یه اقایه گنده با قد حدودا ۲ متر و وزن خیلی و ترسناک با یه صدایه شبه هیولا گفت عموووووووووووووووو چی میخوای؟؟؟؟
منم تا به حال اونقدر نترسیده بودم گفتم یه دونه از اینا!
گفت کدوم رو میخوای؟
بعد گفتم این بنفشه اگه میشه!
بعد مبگه زرده هم خوبه ها؟
گفتم ممنون ولی به پاور بلنسم نمیاد!
گفت باشه پوما یا ادیداس؟پوما دیگه؟
گفتم آدیداس!
برگشته داد میزنه میگه ای بابا ما هر چی میگیم دختر ما برعکس شو میگه؟؟؟؟؟؟؟؟
من بیچاره از ترس و عرق ریختن دیگه مرده بودم
بعد حالا خالم و مهدی(داداش کوچیکم) دارند میخندن
خلاصه بزور خریدم الانم تو دستمه و من هر موقع که میبینمش بزرگترین ترس زندگیم یادم میوفته و نفس عمیق میکشم